نسيم ظهور


<يادداشت امروز>

 

حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه فرمودند:
برای فرج زياد دعا کنيد که همانا فرج و گشايش خود شماست.

در شبانه روز چقدر برای فرج دعا می کنيم؟

<يادداشت امروز>

فاطميه آمد ...

و ما ادريک ما ليلة القدر
ما را چه به درک مقام و منزلت فاطمه...؟

تسليت بر امام زمان

هيهات خاك پاي تو و بوسه هاي ما 
تو آفتاب عشق بلند آستانه اي 

زهراي پاك اي غم زيباي دلنشين
تو خواندني ترين غزل عاشقانه اي

ايام شهادت حضرت زهرای مرضيه را به امام زمان و شيعيان داغدار تسليت می گوييم

 

***** بـا تـو مـی گويــم *****

 باور کن!  باور کن رفته ام. باور کن که تنها مانده ای. باور کن که بی «فاطمه» شده ای. اين را باور کن. بايد باور کنی و ميدانم که حق داری اگر نميتوانی باور کنی. من هم باور نکرده ام آنروز را که تو آمدی و در کنارم نشستی و گفتی که سلامت را جواب نميدهند و چقدر برايم سخت بود...

در دريای چشمهای طوفانيت غرق بودم و بغض گلويم را گرفته بود و در دل بارها سلام تو را جواب دادم تا بدانی هنوز هستم که دست مجروحم را به کمک دست ديگرم بالا بياورم و اشک از چشم تو پاک کنم. هنوز هستم که سرم را به زانو بگيری و درد دل کنی و من پهلويم درد بگيرد و رويم نشود با تو حرفی بزنم...

عـــــلی! امشب ديگر با تو ميگويم... ميگويم که شبها از درد خوابم نميبرد و حتی يکبار فرياد نزدم که مبادا از فريادم احساس غربت کنی و تنهايی ات بيشتر شود. ميدانی چرا اينقدر مرگ «فاطمه» ات به تأخير افتاد؟ به خاطر تو... بخاطر تويی که تنها شده ای. تويی که امشب زانوهايت تا شده اند و کنار قبر من نشسته ای و انگار فراموشت شده است که حسين خوابش نبرده است و تو تنهای تنها، همناله چاه و نخلستان. حق داری... حق داری که انگشتهايت را در خاکهای تازه قبری فرو کنی و بر آن چنگ بزنی... حق داری... و سلمان و ابوذر و مقداد حق دارند که ناله عـــــلی را بشنوند و ماه  حق دارد که چهره اش را بپوشاند و خاک قبرم را تاريک کند و نگذارد که کسی اشک تو را ببيند. حق داری... «حق» با تو است و تو با «حقی»...

تو جان «فاطمه» ای... تو هستی «فاطمه» ای... پسر عمو! آرامش «فاطمه» ای... گنج «فاطمه» ای... و من امشب چگونه بی تو بودن را تحمل کنم؟

گريه کن!  اما نه بر خود، که بر من. بر «فاطمه» که بی عـــــلی شده است. بر من که بی تو شده ام. عـــــلی من! يادت هست که تنها بوده ام؟ در کوچه بنی هاشم را ميگويم. آنروز تلخ را. ميدانم که يادت هست. هنوز دير زمانی نگذشته است. آنروز حتی سلمان و ابوذر و ديگران را هم به کمک نخواستم تا ثابت کنم که با پهلوی شکسته و با دست مجروح و صورت سيلی خورده هم نبايد دست از امام زمان کشيد. «تنها» دفاع کردم تا بدانند که در آن کوچه، يک نفر هم به کمک من و تو نيامد. و پوشاندم صورتم را از نگاه، و پهلوی مجروحم را از چشم زينب و اشکهايم را از حسن و حسين. حتی آن شب که ام کلثوم آرام کنارم آمد و صورتم را بوسيد، چشم باز نکردم و گذاشتم که فکر کند مادر را غافلگير کرده است...

اما... تو فهميدی. اين را از نگاهت دانستم. از زود به خانه آمدن و تا دير وقت بيدار ماندنت. از نگاههای نگرانت و از چشمهای عذرخواهت که اين همه را از خود ميديدی... اما اينها «از تو» نبود... «بخاطر تو بود»... ايندو با هم فرق دارند...

عـــــلی!  دلم ميخواهد تا صبح با تو حرف بزنم و درد دلم را بگويم. اما بايد بروی. حسين بهانه مرا گرفته است و زينبم کوچکتر از آنست که آرامش کند. برو... دست خدا و اشک «فاطمه» به همراهت... دل «فاطمه» به همراهت... عـــــلی من!   مهربان «فاطمه»!  خدانگهدار.

از وبلاگ امام مهدي

[ خانه| آرشيو مطالب | ايميل من ]

خانه
آرشيو مطالب
ايميل من


سايت منجي
اندكي صبر...


:آمار بازديد از سايت



سبكبالان

:وب لاگهای ديگر

نسيم ظهور

سلام بر سحر خیز مدینه

Deltangihaye amp; majnoon مهدویت

امام مهدي

مهدي فاطمه سلام

انتـظار سبـز

تونقابي